قضا کردن

لغت نامه دهخدا

قضا کردن. [ ق َ ک َ دَ ] ( مص مرکب )به جا آوردن عبادت را در غیر بر موقع آن. در برابر ادا کردن: گفت نماز را نیز قضا کن که چیزی نبوده که به کار آید. ( گلستان ). رجوع به قضا شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - انجام دادن امری فوت شده: این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن تا آنچه دو شش فوت شد آنرا کند این دم قضا. ۲ - بجا آوردن عبادتی ( مانند نماز روزه ) که وقت آن گذشته باشد: پس چون باب رسد نماز قضا کند.

جمله سازی با قضا کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان

💡 ترا چون هیچ حقی بر قضا نیست نه زشتست از قضا کردن تقاضا؟

💡 به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن درین دریا به دست بسته می باید شنا کردن

اونلی فنز یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز