نیکودل
مترادفها
خوشدل، شادمان
متضادها
بددل
لغت نامه دهخدا
نیکودل. [ دِ ] ( ص مرکب ) نیک دل. ( فرهنگ فارسی معین ). مهربان. مشفق. خیرخواه:
پاکیزه دین و پاک نژاد و بزرگ عفو
نیکودل و ستوده خصال و نکوشیم.فرخی.نیکودل و نکونیت است و نکوسخن
خوش عادت است و طبع خوش او را و خوش زبان.فرخی.بواسحاق مردی نیکودل و مسلمان و نیکوسیرت بود. ( تاریخ سیستان ).
جمله سازی با نیکودل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیدار همایونت فزایندهٔ جان است هم خواجهٔ نیکودل و هم خواجهٔ مُعین را