نیکو عهد

لغت نامه دهخدا

نیکوعهد. [ ع َ ] ( ص مرکب ) نیک عهد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه بعهد خود وفا کند.

جمله سازی با نیکو عهد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 یار نیکو عهد و نیکو ذات من داشته پیوسته خوش اوقات من

💡 خصلت سیم و آن ثبات است باید که در خدمت پادشاه وفادار و نیکو عهد و ثابت‌قدم باشد تا اگر معارضان و معاندان پادشاه خواهند که او را بفریبند بهیچ نوع نتوانند فریفت و اگرچه بسی جاه و مال برو عرضه کنند بهیچ از راه نرود.

💡 او با داشتن یک نیکو عهد و پایبندی به وعده‌های خود، توانست اعتماد عمیق و ماندگاری را در میان شرکای تجاری‌اش ایجاد نماید.

💡 در داستان‌های حماسی، قهرمانان همواره به داشتن یک نیکو عهد مشهور بودند و هرگز از پیمان‌هایی که با دوستان خود بسته بودند، عقب نمی‌نشستند.

💡 شخصیت‌های با اصالت، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز به یک نیکو عهد پایبند می‌مانند و از اصول اخلاقی خود برای رسیدن به هدف کوتاه نمی‌آیند.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران