نکو محضر
مترادفها
خوشرفتار، ادب، خوشسخن
متضادها
بد محضر
لغت نامه دهخدا
نکومحضر. [ ن ِ م َ ض َ ] ( ص مرکب ) خوش برخورد. خوش روی. نکومشرب. خوش محضر. نیکومحضر:
بداده ست داد از تن خویشتن
چو نیکودلان و نکومحضران.منوچهری.تو با هوش و رای از نکومحضران چون
همی برنگیری نکومحضری را.ناصرخسرو.یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکومحضری.سعدی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) نیک محضر: (( مهرویه زنی داشت سخت پارسا و نیکو محضر... ) )
جمله سازی با نکو محضر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی وجودی آدمی را می کند صاحب وجود فرد هستی از خط باطل نکو محضر شود
💡 سر مپیچ از تیره بختیها که حسن از خط مشکین نکو محضر شود
💡 نکو عهد و نکو محضر مرا بسیار خواندستی به تقصیری که کردستم مخوان بدعهد و بدمحضر
💡 در محضر نکو همه مغلوب او شده برده گرو ز هر که نکو محضر آمده