نکو حال

لغت نامه دهخدا

نکوحال. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نیکوحال. به سامان. توانگر. مرفه. صاحب جاه و قدرت:
دشمن چو نکوحال شدی گرد تو گردد
زنهارمشو غره بدان چرب زبانیش.ناصرخسرو.|| سالم وسرحال. سردماغ. تندرست.

فرهنگ فارسی

نیکو حال. بسامان. توانگر. مرفه. صاحب جاه و قدرت.

جمله سازی با نکو حال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ماه نو دید و از او بر قدحش نال آمد باده نوشید و غزل خواند و نکو حال آمد

💡 عقل تو کهن بخت تو نو وقت تو خرم سال تو نکو حال تو خوش فال تو میمون

💡 چون تنت نکو حال شد از مال ازان پس جان را به خرد باید کردنت نکو حال

💡 خواجه دانست چنین روز عیان خواهد شد زین سبب گفت نکو حال جهان خواهد شد

💡 لیک تو دانی نکو حال سخن خود بگو تا که ردیف سخن کرد و نکوتر گرفت

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
هاله یعنی چه؟
هاله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز