نورمند

لغت نامه دهخدا

نورمند. [ م َ ] ( ص مرکب )دارای نور. روشن. منور. پرنور. نورانی:
چون شاه روز بادی وچون شاه شب که زو
گه نورمند خاور و گه باختر شود.مسعودسعد.ای آفتاب ملک جهان از تو نورمند
تا تابد آفتاب، تو چون آفتاب تاب.مسعودسعد.نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست
در پیش حلم و سنگ تو کُه بردبار نیست.سنائی.همچو مه از آفتاب هست به تو نورمند
شاه زمانه که اوست سایه پروردگار.خاقانی.

فرهنگ اسم ها

اسم: نورمند (پسر) (فارسی، عربی) (تلفظ: nurmand) (فارسی: نورمند) (انگلیسی: nurmand)
معنی: دارای نور، منور، روشن، پرنور، پور نور

جمله سازی با نورمند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دیده ز چرخ کمال مهری بس نورمند یافته از بحر ملک دری بس شاهوار

💡 نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست در پیش حلم و سنگ تو که بردبار نیست

💡 ای آفتاب رأی جهان از تو نورمند خفاش تیره چشم شد ز آفتاب تو

💡 ای آفتاب ملک جهان از تو نورمند تا تابد آفتاب تو چون آفتاب تاب

💡 ملت ز رأی و رایت او گشته نورمند دولت ز نام و نامهٔ او گشته نامدار

💡 پیری جوان نمای که در خاک ازو شدند پیران نورمند و جوانان خوش لقا

💡 تاریخ اروپا با وقایع مربوط به مهاجرت قبایل نورمند و تأثیر گسترده آن‌ها بر ساختارهای سیاسی و اجتماعی کشورهای مختلف در قرون وسطی گره خورده است.

💡 مطالعه سبک معماری و هنر دوران نورمند می‌تواند درک عمیق‌تری از تحولات فرهنگی در مناطق مختلف قاره اروپا به پژوهشگران و محققان بدهد.

💡 جنگ‌های خونین میان نیروهای محلی و مهاجمان نورمند، نقش مهمی در تغییر مرزهای سیاسی و قدرت‌گیری پادشاهان جدید در آن دوران تاریخی ایفا کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران