نفس داشتن
مترادفها
زنده بودن، حیات داشتن
متضادها
بیجان بودن، بینفس بودن
لغت نامه دهخدا
نفس داشتن. [ ن َ ف َ ت َ ] ( مص مرکب ) و نفسی داشتن؛ رمقی داشتن. هنوز زنده بودن:
حیف بود مردن بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی بکوش.سعدی.
فرهنگ فارسی
و نفسی داشتن: رمقی داشتن. هنوز زنده بودن.
جمله سازی با نفس داشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 و گفت: هرکه به خلق انس گرفت بر بساط فرعون ساکن شد، و هرکه غایب ماند از گوش با نفس داشتن از اخلاص دور افتاد، و هرکه را از جمله چیزها نصیب حق آمد، پس هیچ باک ندارد اگر همه چیزی او را فوت شود، دون حق. چون حضور حق حاصل دارد.
💡 در بزم قرب، پاس نفس داشتن بلاست زان دور عمر زود سرآید حباب را
💡 این پروژه عظیم که سالها در حال طراحی بود، بالاخره توانست نفس داشتن و با کمک سرمایهگذاران جدید به مرحله اجرا برسد.
💡 اگر این ایده خلاقانه قرار بود نفس داشتن و در بازار رقابتی دوام بیاورد، باید از ابتدا با برنامهریزی دقیقتری مدیریت میشد.
💡 من احساس میکنم این تلاشهای مداوم شما واقعاً نفس داشتن و میتواند در نهایت منجر به تغییرات مثبت در ساختار سازمان شود.