لغت نامه دهخدا
نظرور. [ ن َ ظَرْ وَ] ( ص مرکب ) صاحب نظر. اهل بینش و بصیرت:
یا مظفر یا مظفرجوی باش
یا نظرور یا نظرورجوی باش.مولوی.آورده است بر دل صاف نظروران
عکسش بر آب و آینه تنخواه گشته است.ظهوری ( از آنندراج ).
نظرور. [ ن َ ظَرْ وَ] ( ص مرکب ) صاحب نظر. اهل بینش و بصیرت:
یا مظفر یا مظفرجوی باش
یا نظرور یا نظرورجوی باش.مولوی.آورده است بر دل صاف نظروران
عکسش بر آب و آینه تنخواه گشته است.ظهوری ( از آنندراج ).
صاحب نظر ٠ اهل بینش و بصیرت ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دوعالم بس بود آن یک نظر ور دگر خواهی دگر باشد دگر
💡 ناظر او باش چون اهل نظر ور نداری این نظر منظور باش
💡 گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر ور همه خون کنی دلم، هم نکنم شکایتی
💡 روح پاک است مصور شده از بهر نظر ور نه این حسن نه اندازه روی بشر است
💡 هین خمش کن نیست یک صاحب نظر ور بدی صاحب نظر بگریستی
💡 هشت جنت گر در آرم در نظر ور کنم خدمت من از خوف سقر