نشیننده

لغت نامه دهخدا

نشیننده. [ ن ِ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) اسم فاعل است از نشستن. آن که می نشیند. جالس. قاعد. || نشسته. که نشسته است:
نشینندگان جمله برخاستند.نظامی. || مقیم. که در جائی اقامت کند و بسر برد: نشستنگهی ز آن طرف بازجست
که دارد نشیننده را تن درست.نظامی.

فرهنگ فارسی

اسم فاعل است از نشستن. آن که می نشیند. جالس. قاعد. یا نشسته. یا مقیم. که در جائی اقامت کند

جمله سازی با نشیننده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گه دروی کند چون نشیننده جای جهان بیند از جام گیتی نمای

💡 به فرمود کاسباب کشتی کنند نشیننده راز و بهشتی کنند

💡 نشستنگهی زان طرف باز جست که دارد نشیننده را تن‌درست

💡 چشم سر عقل که بیننده کرد قطب فلک را که نشیننده کرد

💡 با صفتش پرده نشیننده تر گورتر آن چشم که بیننده تر

💡 شود کشتی نیک و بد چون غریق نشیننده را نوح بهتر رفیق

کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز