موقوفی

لغت نامه دهخدا

موقوفی. [ م َ / مُو ] ( حامص ) ترک و توقیف و تعطیل. ( ناظم الاطباء ). || ( ص نسبی ) منسوب به موقوفه: ملک موقوفی؛ غیرمنقولی که عین آن حبس و ثمره آن تسبیل شده باشد.

فرهنگ فارسی

ترک و توقف و تعطیل ٠

جمله سازی با موقوفی

💡 ۹- هرگاه قبل از صدور حکم قطعی، شاکی گذشت کند یا متهم وجه چک و خسارت تأخیر تادیه را نقداً به دارنده آن پرداخت کند یا موجبات پرداخت چک و خسارت مذکور را فراهم کند یا در صندوق دادگستری یا اجرای ثبت تودیع نماید، مرجع رسیدگی قرار موقوفی تعقیب صادر می‌کند.

💡 مکن دعوی به عشق شاهدان پر که موقوفی به این اقرار دیگر

💡 هر که خیری کرد و موقوفی گذاشت رسم خیرش همچنان بر جای دار

💡 نقد را باش و گر چون دگران موقوفی بنشین منتظرِ وعدۀ فردا می باش

💡 تزکیه باید گواهان را بدان تزکیه‌ش صدقی که موقوفی بدان