مهه

لغت نامه دهخدا

مهه. [ م َ هََه ْ ] ( ع مص ) نرم گردیدن. || ( اِمص، اِ ) سیر نرم. || نرمی. || فروهشتگی. || آهستگی. || زمان. || امید. ( منتهی الارب ).
مهه. [ م َ هََ / هَِ ] ( اِ ) ماهه. مثقب.افزاری درودگران را که بدان چوب و تخته سوراخ کنند و حکاکان جواهر بدان سفته کنند. رجوع به ماهه شود.

فرهنگ فارسی

نرم گردیدن یا سیر نرم یا نرمی یا امید

جمله سازی با مهه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید

💡 رویت مهه عید عاشقانست هر دم مه عید دید نتوان

💡 یک مهه بیش راه رفت بپا بی‌سکون گه نشیب و گه بالا

💡 شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری

💡 آبستن است نه مهه کی باشدش قرار او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو

جوز یعنی چه؟
جوز یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز