مهمونی
مترادفها
مهمانی، جشن، دورهمی
لغت نامه دهخدا
مهمونی. [ م َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش قاین شهرستان بیرجند، واقع در 7هزارگزی شمال خاوری قاین و یک هزارگزی خاور راه اتومبیل رو قاین به رشخوار. دارای 140 تن سکنه. آبش از قنات و راهش مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).
فرهنگ فارسی
ده دهستان شاخنات بخش در میان شهرستان بیرجند استان نهم ( خراسان ) در ۹۷ کیلومتری شمال باختری در میان واقعست. جلگه و معتدل است. ۱۴۶۷ تن سکنه دارد. محصولش غلات زغفران بنشن و چغندر میباشد.
دهی است از دهستان مرکزی بخش قاین شهرستان بیرجند.
جمله سازی با مهمونی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کلاه حصیری که با نام بچه نیز شناخته میشود، نام یک شخصیت عروسکی ایرانی در مجموعهٔ نمایشی مهمونی است.
💡 وی در برنامه شب خوش و سال نو که هر دو از شبکه سوم تلویزیون پخش شد حضور یافت که مورد توجه قرار گرفت، وی همچنین مدیر برنامه ریزی مجموعه عروسکی مهمونی میباشد و سابقه همکاری با ایرج طهماسب دارد.
💡 از فیلمهایی که او در آن بازی کرده است، میتوان به آخرین باکره آمریکایی، تا تو بودی، این مهمونی منه و گونیز اشاره کرد.
💡 بچه یک کودک کار بیادب و بددهان، اما مهربان است که روبهروی تالار عروسی (خانهٔ ایرج طهماسب) گل میفروشد. او در قسمت اول مجموعهٔ نمایشی مهمونی توسط قیمه به ایرج طهماسب و مخاطبان معرفی میشود و قیمه از ایرج طهماسب میخواهد تا در منزل او بماند.