لغت نامه دهخدا
مه رخ. [ م َه ْ رُ ] ( ص مرکب ) ماه رخ. که دارای رخساری چون ماه است. || مجازاً، زیبا. خوب روی:
از مه رخ من شدی خبرپرس
ها مه رخ مهربانم این است.نظامی.ساقی چو یار مه رخ واز اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم.حافظ.
مه رخ. [ م َه ْ رُ ] ( ص مرکب ) ماه رخ. که دارای رخساری چون ماه است. || مجازاً، زیبا. خوب روی:
از مه رخ من شدی خبرپرس
ها مه رخ مهربانم این است.نظامی.ساقی چو یار مه رخ واز اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم.حافظ.
ماه چهر. یا شکار ماهرخ. عده ای آهسته و مخفیانه خود را بشکار- که در حال خفتن است - میرسانند و آنرا صید میکنند. این نوع شکار را دزد کشی هم مینامند.
اسم: مه رخ (دختر) (فارسی) (کهکشانی) (تلفظ: mah rokh) (فارسی: مَهرخ) (انگلیسی: mah rokh)
معنی: ماهرو، زیبارو، ماهرخ، آن که دارای رخساری چون ماه است، ( به مجاز ) زیبا، خوبرو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فارغ تو از حال جهان ای مه رخ نامهربان من بر فدایت می کنم جان و جهان و مال و سر
💡 ای که جویی جزر و مد دیدهٔ ما را سبب گاه آن مه رخ نهان گاهی هویدا میکند
💡 چو گل از دایه بشنود این سخن را چو مه رخ برفروخت آن سرو بن را
💡 فال وصلی میزدم، ناگاه آن مه رخ نمود آه ای من بندهی روی مبارک فال او
💡 بازار زلفت سر به سر، سوداست ای مه رخ ولی دارد دلم با وصل تو سودا و بازاری دگر