منحوسه
مترادفها
بدیمنگ، شوم، نحس، بدقدم
متضادها
مبارک، سعادتآفرین، خوشیمن
لغت نامه دهخدا
( منحوسة ) منحوسة. [ م َ س َ ] ( ع ص ) تأنیث منحوس. ( از اقرب الموارد ). رجوع به منحوس شود.
- ایام منحوسة؛ قدما بعضی از روزهای ماه قمری رانحس می شمردند و ابونصر فراهی آنها را در قطعه زیر جمع کرده است:
هفت روزی نحس باشد در مهی
زآن حذر کن تا نیابی هیچ رنج
سه و پنج و سیزده با شانزده
بیست و یک با بیست و چار و بیست و پنج.( نصاب الصبیان چ کاویانی ص 58 ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) مونث منحوس جمع: منحوسات.
جمله سازی با منحوسه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 جای این آیه منحوسه شوم سوره نور و قل اللهم باد
💡 در افسانههای قدیمی، برخی از پدیدههای طبیعی یا حوادث ناگهانی، به عنوان نشانههایی منحوسه برای آینده و سرنوشت مردم آن منطقه تلقی میشدند.
💡 او همیشه احساس میکرد که آن اتفاقات عجیب و منحوسه، به دلیل نواحی تاریک و پر از رازی است که در این شهر قدیمی وجود دارد.
💡 برخی مردم با دیدن این نشانههای منحوسه، دچار اضطراب و ترس میشدند و معتقد بودند که باید برای جلوگیری از بلاها، مراسم خاصی را برگزار کنند.