ملک جوی

لغت نامه دهخدا

ملک جوی. [ م ُ ] ( نف مرکب ) ملک جوینده. طالب مملکت. طلب کننده فرمانروایی و قدرت:
بدو که گوید کای ملک جوی محنت یاب
چنین گریزد خفاش آفتاب نمای.عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 511 ).همت ز آستانه فقر است ملک جوی
آری هوا ز کیسه دریا بود سقا.خاقانی.

فرهنگ فارسی

ملک جوینده. طالب مملکت. طلب کننده فرمانروایی و قدرت.

جمله سازی با ملک جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ملک بی‌ملّت آشنای غم است شاه دین‌دار و ملک جوی کم است

💡 همت ز آستانهٔ فقر است ملک جوی آری هوا ز کیسهٔ دریا بود سقا

💡 شمس از اول که ملک جوی شود در و دیوار زردروی شود

💡 که او ملک جوی است و شاهی پژوه نه در بند انعام چون این گروه

بلاسیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز