معمری
مترادفها
معما
لغت نامه دهخدا
معمری. [ م ُ ع َم ْ م َ ] ( حامص ) معمر بودن. طول عمر. درازی زندگانی:
باد چو روز آن جهان خمسین الف سال تو
بیش ز مدت ابد ذات ترا معمری.خاقانی.و رجوع به معمر شود.
معمری. [ م ُ ع َم ْ م َ / م َ م َ ] ( اِخ ) ابومنصور محمدبن عبداﷲ وزیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق. رجوع به بیست مقاله قزوینی و تاریخ ادبیات دکتر صفا چ 1 ج 1 ص 321 و نیز رجوع به ابومنصوربن عبدالرزاق طوسی شود.
معمری. [ م َ م َ] ( اِخ ) محمدبن احمد نحوی، مکنی به ابوالعباس ( متوفی 300 هَ. ق. ) از علمای نحو از شاگردان زجاج بوده.وی شعر نیز می گفته است. ( از ریحانة الادب ج 4 ص 48 ).
فرهنگ فارسی
محمد بن احمد نحوی مکنی به ابو العباس از علمای نحو و از شاگردان زجاج بوده.
جمله سازی با معمری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این روستا دارای یک خانه بهداشت روستایی است ک بهورز محمدرضا معمری آن را اداره میکند.
💡 اعضای شورای روستای حسین آبادفلفلی درانتخابات شورای اسلامی شهر وروستا در سال ۱۳۹۶ به ترتیب اول غلامرضا آذری،فاطمه معمری و حسن هاشمزایی هستند.