مخمد
لغت نامه دهخدا
مخمد. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) فرونشاننده ٔزبانه آتش. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کسی که فرومی نشاند زبانه آتش را. ( ناظم الاطباء ). || آرمیده و خاموش. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به اخماد شود.
مخمد. [ م ُ م َ ] ( ع ص ) خاموش شده. آرام شده. ساکن شده. ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
خاموش شده
جمله سازی با مخمد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 [2]↑ امینیان مدرس، محمد مهدی، دربارهٔ حضرت آیتالله آقا شیخ مخمد علی امینیان مدرس طبس و روحانیون معاصر ایشان، یزد: انتشارات سروش، ۱۳88 خورشیدی. 64 ص.