محکی

لغت نامه دهخدا

محکی. [ م َ کی ی ] ( ع ص ) بیان شده. گفته شده. || بازگفته شده. نقل شده. || نوشته شده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به حکایت شود.
محکی. [ م ُ ح َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بشیره بخش سرپل ذهاب شهرستان قصر شیرین، واقع در 7هزارگزی خاور سرپل ذهاب کنار راه شوسه کرمانشاه با 170 تن سکنه. آب آن از رودخانه پاطاق تأمین میشود. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5 ).

فرهنگ فارسی

دهی از شهرستان قصر شیرین

جمله سازی با محکی

💡 اشک من سیم شد وچهره مرا زر گردید زآنکه زلفت به نظر چون محکی می آید

💡 در آدم و حیوان محکی نیست بجز عشق عشق ار نکند جلوه چه انسان چه دوابی

💡 این بازارها در دنیای واقعی وجود ندارند و بیشتر محکی برای سنجش میزان رقابت در بازارهای دیگر هستند. به هر حال نزدیک‌ترین بازار به این نوع بازارها، بازار محصولات کشاورزی مثل گندم و غیره است.

💡 مدیریت همشهری در تیر ۱۳۸۷ کناره‌گیری کرد و حسین انتظامی جای خود را به علی‌اصغر محکی داد. انتظامی به اتهام نقض قانون حقوق مؤلفان به جزای نقدی محکوم گردید.

💡 زر نابم، که ببازار جهان آمده ام محکی کو؟ که ببیند که عیاری دارم