لغت نامه دهخدا
محکومی. [ م َ ] ( حامص ) حالت و چگونگی محکوم:
حرص رباخواره ز محرومی است
تاج رضا بر سر محکومی است.نظامی ( مخزن الاسرار ص 156 ).
محکومی. [ م َ ] ( حامص ) حالت و چگونگی محکوم:
حرص رباخواره ز محرومی است
تاج رضا بر سر محکومی است.نظامی ( مخزن الاسرار ص 156 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو نهای میری اسیری دایمی زانکه محکومی بحق نه حاکمی »
💡 ز محکومی مسلمان خودفروش است گرفتارِ طلسمِ چشم و گوش است
💡 او یکی از چندین محکومی بود که در این تاریخ در سراسر کشور اعدام شد، از جمله سه نفر از متجاوزان به کودکان در اوین.
💡 دلبری اندر جهان مظلومی است دلبری محکومی و محرومی است
💡 گفت دین را رونق از محکومی است زندگانی از خودی محرومی است
💡 ز محکومی رگان در تن، چنان سست که ما را شرع و آیین، بارِ دوش است