لغت نامه دهخدا
محوکرده. [ م َح ْوْ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بسترده. پاک کرده. ازمیان برده:
ور تو خواهی از اجری امسال
آوری خط محوکرده پار.خاقانی.|| نابود و نیست کرده.
محوکرده. [ م َح ْوْ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بسترده. پاک کرده. ازمیان برده:
ور تو خواهی از اجری امسال
آوری خط محوکرده پار.خاقانی.|| نابود و نیست کرده.
بسترده و پاک کرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی بیند دوئی را محو کرده بگوید او سخن از هفت پرده
💡 چو خورشیدم قمر را محو کرده دگر در اندرون هفت پرده
💡 دمی دل دارم و جان محو کرده نمایم رخ من اندر هفت پرده
💡 ترک گفته جان او ملک دو کون محو کرده روح او رسم جسد
💡 بعد از آنش محو کرده محو کل زان همه عزت درافکنده بذل
💡 امن چه بود در حضور لامکان اوفتاده محو کرده جسم و جان