لغت نامه دهخدا
محقی. [ م َ قی ی ] ( ع ص ) محقو. ( از منتهی الارب ). گرفتار درد تهیگاه. || گرفتار درد شکم از خوردن گوشت. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). محقو. رجوع به محقو شود.
محقی. [ م َ قی ی ] ( ع ص ) محقو. ( از منتهی الارب ). گرفتار درد تهیگاه. || گرفتار درد شکم از خوردن گوشت. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). محقو. رجوع به محقو شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبرم نداشت طاقت حسن جمال او آری که بر خلاف محقی است مبطلی