لغت نامه دهخدا
کسکس. [ ک ُ ک ُ ] ( ع اِ ) نوعی طعام که در مراکش از آرد ارزن سازند. ( ناظم الاطباء ). طعامی در مصر که از آرد سازند. ( از اقرب الموارد ).
کسکس. [ ک ُ ک ُ ] ( ع اِ ) نوعی طعام که در مراکش از آرد ارزن سازند. ( ناظم الاطباء ). طعامی در مصر که از آرد سازند. ( از اقرب الموارد ).
( اسم ) فریق: ( کس کس ازهام دینان خود از خان و مان بیرون مکنید ). ( کشف الاسرار: در ترجم.: و تخرجون فریقا منکم من دیارهم ).
💡 وَ اتَّقُوا یَوْماً و به پرهیزید از روزی لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً که بسنده نبود و به کار نیاید کس کس را وَ لا یُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ و از وی باز خریدی نه پذیرند، وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ و بکار نیاید وی را که کسی آید و وی را خواهش گری کند، وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ و نه ایشان را کسی فریاد رسد یا یاری دهد.
💡 در تنهایی که یار باید صد کس کس نیست مرا هیچ کس اندوه تو بس
💡 نیز جان جان را بخست از هیبت تابنده تیغ نیز کس کس را ندید از ظلمت تاری غبار
💡 صف پنجم گنهکاران خونی که کس کس را نپرسیدی که چونی
💡 گرچه اهلی مبتلای عشق شد بسیار کس کس بدین رسوایی ما مبتلا هرگز نبود