لغت نامه دهخدا
چهره گشاده. [ چ ِ رَ / رِ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مجلو. برقع برافکنده. روی گشاده: سپر ماه چهره گشاده قلم قدرت اوست، و تیغ آفتاب از میانه ٔصبح برکشیده ارادت او. ( سندباد نامه ظهیری ص 2 ).
چهره گشاده. [ چ ِ رَ / رِ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مجلو. برقع برافکنده. روی گشاده: سپر ماه چهره گشاده قلم قدرت اوست، و تیغ آفتاب از میانه ٔصبح برکشیده ارادت او. ( سندباد نامه ظهیری ص 2 ).
مجلو. برقع بر افکنده. روی گشاده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی چهره گشاده به دوزخ بدل کند دربسته گر دهند به عاشق بهشت را
💡 در چهره گشاده صبح بهار نیست فیضی که در گشودن بند نقاب اوست
💡 دربسته خانه ای است که قفلش ز جوهرست با چهره گشاده دلدار آینه
💡 چون شب زنگی لقا از زلف خوش بر بسته شد روز رومی چهره را چهره گشاده تر شود
💡 از چهره گشاده سیمین بران باغ آغوش سازی طمع خام تازه شد