چهره برافروختن
مترادفها
سرخ شدن، گلگون شدن
متضادها
رنگ باختن، رنگپریدن
لغت نامه دهخدا
چهره برافروختن.[ چ ِ رَ / رِ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) صورت را جمال بخشیدن. به گلگونه آرایش رخسار کردن. آراستن رخسار. گلگونه کردن رخسار. همانند گل کردن رخسار:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند.حافظ.
فرهنگ فارسی
صورت را جمال بخشیدن. به گلگونه آرایش رخسار کردن. آراستن رخسار.
جمله سازی با چهره برافروختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مستی از چهره برافروختن ما گل کرد ورنه چون لاله، می ساغر ما را بو نیست
💡 خاصیت شمع چیست چهره برافروختن عادت پروانه چیست پر زدن و سوختن
💡 وقتی معلم با لحنی تند و جدی از او درباره اشتباهی که در امتحان مرتکب شده بود پرسید، ناگهان از شدت خجالت شروع به چهره برافروختن کرد.
💡 او با دیدن نگاه خیره و تحسینآمیز اطرافیان در آن مهمانی مجلل، سعی میکرد جلوی خود را بگیرد اما باز هم با چهره برافروختن مواجه شد.
💡 آن دختر جوان وقتی متوجه شد که تمام نگاهها به سمت او دوخته شده است، از شدت شرم و خجالت ناخودآگاه به چهره برافروختن افتاد.