پس کردن
مترادفها
عقب راندن، بازگرداندن
متضادها
پیش کشیدن، پذیرفتن
لغت نامه دهخدا
پس کردن. [ پ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بعقب گذاردن. طی کردن. پیمودن:
راهی دراز و دورز پس کردم ای ملک
تا من بکام دل برسیدم بدین مکان.فرخی. || کنار زدن. یکسو کردن.
- پس کردن برگها و خاشاک را از روی آب و غیره.
- پس کردن لحاف از رو.
- پس کردن مردم را برای پیش رفتن.
فرهنگ فارسی
( مصدر )۱- پیمودن طی کردن بعقب گذاردن. ۲- کنار زدن یکسو کردن.
جمله سازی با پس کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 رو به پس کردن نباشد رفتن ایام را عمر اگر بخت است،از وی چشم برگشتن مدار