پریشان بودن

لغت نامه دهخدا

پریشان بودن. [ پ َ دَ ] ( مص مرکب ) متفرق بودن. پراکنده بودن. || درهم بودن. ژولیده بودن. آشفته بودن. || اضطراب داشتن. متوحش بودن. خیالات واهی داشتن. سرگردان بودن. || غمناک بودن. دلتنگ بودن. || فقیر و تهی دست بودن. بدحال بودن. || افشانده بودن. از هم باز و پراکنده و متفرق بودن.

فرهنگ فارسی

متفرق بودن پراکنده بودن

جمله سازی با پریشان بودن

💡 با پریشان بودن عاشق خود او را دل خوش است نیست عاشق هرکه میجوید فراغ خویشتن

💡 چون شنیدم این خبر پژمرده گشتم عقل گفت بیخبر زین واقعه جای پریشان بودن است

💡 زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین خود پریشان بودن و ما را پریشان داشتن

💡 غم ایّام چه بودی همه با من بودی که پریشان بودن به که پریشان دیدن

💡 مایه جمعیت خاطر، پریشان بودن است واعظ ما را بگو جان تو بی جان زری!