لغت نامه دهخدا
پری زده. [ پ َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مصروع. جن زده. مجنون. مسفوع. شَبزَق:
بمن نمای رخ و اندکی بمن ده دل
که با پری زده دارند اندکی آهن.سوزنی.بتی پری رخ و آهن دلی و بی رخ تو
چنین پریزده کردار و شیفته است شمن.سوزنی.
پری زده. [ پ َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مصروع. جن زده. مجنون. مسفوع. شَبزَق:
بمن نمای رخ و اندکی بمن ده دل
که با پری زده دارند اندکی آهن.سوزنی.بتی پری رخ و آهن دلی و بی رخ تو
چنین پریزده کردار و شیفته است شمن.سوزنی.
( صفت ) ۱- جن زده مصروع مجنون. ۲- کاهن. جمع: پری زدگان.
💡 بتی پری رخ و آهن دلی و بیرخ تو چنین پری زده کردار شیفته است شمن
💡 مپرس از ستم یار جز ز من مشتاق که هم پری زده خوی به پری داند
💡 از بهر پری زده جوانی خواهم ز شما پری نشانی
💡 در هر سری که هست تمنای گلرخی از بوی گل پری زده گردد مشام او
💡 نوروز شد که جوش زند خون باغها از بوی گل، پری زده گردد دماغها
💡 بمن نمای رخ و اندکی بمن ده دل که با پری زده دارند اندکی آهن