لغت نامه دهخدا
نیکوروش. [ رَ وِ ] ( ص مرکب ) آن که روش نیکو دارد. ( یادداشت مؤلف ). نکورفتار. نکوکردار:
تو نیکوروش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نیابد مجال.سعدی.
نیکوروش. [ رَ وِ ] ( ص مرکب ) آن که روش نیکو دارد. ( یادداشت مؤلف ). نکورفتار. نکوکردار:
تو نیکوروش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نیابد مجال.سعدی.
خوش رفتار، نیکوکار، خوش طینت.
( صفت ) نیک روشی: (( تو نیکو روش باش تا بد سگال بنقص تو گفتن نیاید مجال. ) ) ( گلستان. قر. ۷۹ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 [3]↑امینی. محمود؛«جغرافیای تاریخی شهرستان طبس »؛ انتشارات نیکوروش یزد- ۱۳۸۵.