نخاسی

لغت نامه دهخدا

نخاسی. [ ن َخ ْ خا ] ( حامص ) برده فروشی. بنده فروشی. || ستورفروشی. عمل نخاس. رجوع به نخاس شود.
نخاسی. [ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ) نَخّاس. برده فروش. فروشنده غلام و کنیز:
زآنکه پیراهن به دستش عاریه ست
چون به دست آن نخاسی جاریه ست
جاریه پیش نخاسی سرسری است
در کف او ازبرای مشتری است.مولوی.

جمله سازی با نخاسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد. غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی. خبر او را به رشید رسانیدند. بفرمود تا او را بخریدند. چون از کوفه عزم رحلت کردند شنیدند که در روز اول می گریست و حدی کنان می گفت:

💡 ای یوسف جان که در نخاسی در حسن و جمال بی‌قیاسی

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز