نبریده
مترادفها
برش نخورده، قطع نشده
متضادها
بریده
لغت نامه دهخدا
نبریده. [ ن َ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) بریده ناشده. نابریده. مقابل بریده. رجوع به بریده شود. || نامختون. ختنه ناکرده. اغلف. || قچقار اخته کرده که پشمش دراز نشود تا آن را ببرند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به نربیج شود.
جمله سازی با نبریده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بر سینه ندارد اثر زخمی از آن تیغ این نیز دلیل است که از خود نبریده است
💡 نوزتان مادر شش روز نباشد که بزاد نوزتان ناف نبریده و از زه نگشاد
💡 گر هوس را سر نبریده ست در دل عشق او چیست خون آلوده آهم همچو موی کشتگان
💡 کس از قفا سری نبریده است تا کنون در حیرتم بریده سرت از قفا چراست؟
💡 تشریف جهان گیری و اقلیم ستانی جز بر قد رعنای تو دوران نبریده است
💡 حق بر طرف توست در آزردن صائب سر رشته پیمان تو هرگز نبریده است