لغت نامه دهخدا
نانجویی. ( حامص مرکب ) طلب رزق و معاش. طلب روزی. روزی طلبی. || گدائی. دریوزه گری. نانخواهی. || دنیاطلبی. عمل نانجوی. رجوع به نانجوی شود.
نانجویی. ( حامص مرکب ) طلب رزق و معاش. طلب روزی. روزی طلبی. || گدائی. دریوزه گری. نانخواهی. || دنیاطلبی. عمل نانجوی. رجوع به نانجوی شود.
۱ - طلب نان.۲ - طلب رزق روزی طلبی ۳ - گدایی.۴ - دنیاطلبی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوری خاکستر اولی زان بود کز سفله نان جویی اگر خود قرص مه باشد ته خاکستری نانش