ناصبور
مترادفها
بیصبر، بیقرار، ناآرام
متضادها
صبور، شکیبا
لغت نامه دهخدا
ناصبور. [ ص َ ] ( ص مرکب ) ناشکیبا. بی حوصله. بی صبر. ( ناظم الاطباء ). عجول. بی تاب. بی قرار. مضطرب:
بدان شب که معشوق من مرتحل شد
دلی داشتم ناصبور وقلیقا.منوچهری.ناصبوران چو خاک و چون بادند
ظفر و صبر هر دو هم زادند.سنائی.بلائی که باشم در آن ناصبور
ز من دور دار ای ز بیداد دور.نظامی.مرد کز صید ناصبور افتد
تیر او از نشانه دور افتد.نظامی. || ناگزیر. ناچار. مجبور:
بدان را ز نیکی کنم ناصبور
ز نیکان بدی را کنم نیز دور.نظامی.
جمله سازی با ناصبور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ادب شرطست و شرح غم ضرور است غرض عجز است و عجز از ناصبور است
💡 قطع پیام کردی و دانستم آشتی ست دلاله خوبروی و دلم ناصبور بود
💡 بی تو قرار یافتن و زیستن دمی بس مشکل است کار من ناصبور نیست
💡 من ناصبور و طبع تو بسیار دیر انس من ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
💡 بندهٔ آفاق گیر و ناصبور نی غیاب او را خوش آید نی حضور
💡 هر دو را جان ناصبور و ناشکیب هر دو یزدان ناشناس آدم فریب