منفسخ

لغت نامه دهخدا

منفسخ. [ م ُ ف َ س ِ ] ( ع ص ) برانداخته شده از عهد و بیع و نکاح و جز آن. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). قراردادی که فک شده باشد. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). فسخ شده. لغوشده. باطل شده. || فاسد و تباه. ( غیاث ). || گسیخته. ازهم بازشده. متلاشی شده. ازهم پاشیده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): بر عصبهایی نهند که منفسخ شده باشد سود دارد. ( الابنیه چ دانشگاه ص 40 ).
- منفسخ شدن؛ از هم پاشیدن. شکسته شدن. از هم گسیختن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ): طینتم چون عهد جوانی منفسخ شد. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 108 ).

فرهنگ معین

(مُ فَ س ) [ ع. ] (اِفا. ص. ) فسخ شده، برانداخته شده، لغو شده (عهد، بیع، نکاح و جز آن ها ).

فرهنگ عمید

فسخ شده، لغوشده، برانداخته شده، از اثر افتاده.

فرهنگ فارسی

فسخ شده، لغوشده، برانداخته شده، ازاثرافتاده
( اسم صفت ) فسخ شده بر انداخته شده لغو شده ( عهد بیع نکاح و جز آنها )

ویکی واژه

فسخ شده، برانداخته شده، لغو شده (عهد، بیع، نکاح و جز آن‌ها)

جمله سازی با منفسخ

💡 قرارداد ممکن است بدون دخالت اراده و به صورت قهری منحل و منفسخ شود. سبب انحلال گاه حکم قانون و گاه تراضی دو طرف قرارداد است.

💡 اگر هر دو طرف قرارداد از حق حبس خود استفاده کنند،بنا بر نظر اکثریت فقها و حقوقدانان؛معامله منفسخ خواهد شد و از بین می رود.

💡 همچنین انفساخ عقود جائزه به جنون بدلیل اولویت از سفه. 《 کلیه عقود جایزه به فوت یا سفه احد طرفین منفسخ میشود. 》

عزیز یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز