مبلع

لغت نامه دهخدا

مبلع. [ م َ ل َ ] ( ع اِ ) حلق.( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از محیطالمحیط ). محل بلع وگلو و حلق. ( ناظم الاطباء ). حلق. بلعم. بلعوم. آنجای از گلو که غذا را بلع کند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). مجرای طعام. حلق. ( از اقرب الموارد ). || سوراخ مبال و آبریز. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). || سوراخ کاریز. ( ناظم الاطباء ).
مبلع. [ م ِ ل َ ] ( ع ص ) مرد بسیارخوار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( محیطالمحیط ). اکول. ( اقرب الموارد ). مرد پرخور و بسیارخوار. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). بلع. بلعمه. بولع. اکول. بسیارخوار. پرخور. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
مبلع. [ م ُ ب َل ْ ل ِ ] ( ع ص ) موی که سپید شدن گیرد. ( آنندراج ).

جمله سازی با مبلع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هزینه حضور نظامی ارتش ایران در ظفار تا مبلع یک میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. این عملیات به صورت مستقیم زیر نظر شاه اداره می‌شد و هویدا به عنوان نخست‌وزیر دو ماه پس از اعزام نیروها از این امر خبر یافت.