لغت نامه دهخدا
لقای. [ ل ِ ] ( از ع، اِ ) لقا. لقاء. دیدار. چهر. روی:
کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن
کجا شد آن بت عاشق پرست مهرلقای.فرخی.و رجوع به لقاء شود.
لقای. [ ل ِ ] ( از ع، اِ ) لقا. لقاء. دیدار. چهر. روی:
کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن
کجا شد آن بت عاشق پرست مهرلقای.فرخی.و رجوع به لقاء شود.
دیدارکردن، دیدار، روی وچهره هم میگویند
( اسم ) صورت چهره.
💡 باد حاصل ز من مراد اجل گر مرا جز لقای تست مراد
💡 زهی بقای تو دوران ملک را مفخر خهی لقای تو بستان عدل را زیور
💡 سخای او به چه ماند؟ به معجز عیسی لقای او به چه ماند؟ به چشمه حیوان
💡 جز لقای روی جان افروز دوست درد ما را نیست درمان ای طبیب
💡 تا بر چمن فتاد فروغ لقای گل سر می نهد بنفشه غمگین به پای گل
💡 نهاده رخ برهی، کندرو نیابد کس بجز لقای فنا و بجز خیال منون