لغت نامه دهخدا
قرینان. [ ق َ ] ( اِخ ) تثنیه قَرین. مرادابوبکر و طلحه رضی اﷲ عنهما، زیرا عثمان بن عبداﷲ آن دو را گرفت و با یک رسن به هم بست. ( منتهی الارب ).
قرینان. [ ق َ ] ( اِخ ) تثنیه قَرین. مرادابوبکر و طلحه رضی اﷲ عنهما، زیرا عثمان بن عبداﷲ آن دو را گرفت و با یک رسن به هم بست. ( منتهی الارب ).
💡 یاران آن دیار و رفیقان آن فریق سکان آن مقام و قرینان آن قرن
💡 چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ببیند بیقرینه او قرینان نهانی را
💡 از قرینان نکوتری چون ماه نه که چون آفتاب تنها هم
💡 بدانند از همنشینان او دلایل برند از قرینان او
💡 بیار ساقی مجلس، بگوی مطرب مونس که دیر شد که قرینان ندیدهاند قرین را
💡 وارهد از محبس و زندان تنگ دور گردد زین قرینان مژنگ