فسرده دل

لغت نامه دهخدا

فسرده دل. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ دِ ] ( ص مرکب ) کنایت ازمردم دل افسرده و دل مرده باشد. ( برهان ):
نزد فسرده دلان قاعده کردن چو ابر
با دل آتش فشان چهره دژم داشتن.خاقانی.فسرده دلان را درآیدبه کار
غم آلودگان را شود غمگسار.نظامی.|| کنایت از مردم سخت دل و بی مهر هم هست. ( برهان ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - دل مرده افسرده ۲ - سخت دل بیمهر.

جمله سازی با فسرده دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سلطان چرخ گرم شد و تیغ بر کشید گفت ای فسرده دل چه فروشست و ولوله

💡 تابی از آن مهر عالمتاب کو تا فسرده دل شود فانی در آب

💡 چون گرمی اشک عاشق سوخته دل با لعل فسرده دل چه نسبت دارد

💡 چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام که زخم تیشه شرر بر نیارد از سنگم

💡 چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام که روی گرم نمی آورد به جوش مرا

💡 به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو