لغت نامه دهخدا
گردونی. [ گ َ ] ( اِخ )ده کوچکی است از دهستان سیاهو بخش مرکزی شهرستان بندرعباس، واقع در 70000گزی شمال خاوری بندرعباس، سر راه مالرو سیاهو به قلعه قاضی. هوای آن گرمسیر و دارای 30 تن سکنه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
گردونی. [ گ َ ] ( اِخ )ده کوچکی است از دهستان سیاهو بخش مرکزی شهرستان بندرعباس، واقع در 70000گزی شمال خاوری بندرعباس، سر راه مالرو سیاهو به قلعه قاضی. هوای آن گرمسیر و دارای 30 تن سکنه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
💡 شگفتا نانبائی را که هست اندر ضمیر تو ز استادان گردونی و مزدوران ارکانی
💡 اگر به حلم زمین به قدر گردونی وگر به عرض مصونی به مال مبتذلی
💡 سرو دیدستی که بارش ماه گردونی بود ماه دیدستی که قدش سرو بستانی بود
💡 لوای او بدل زخمهای گردونی حدیث او حسد نکته های یونانی
💡 گر نمیبینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین
💡 قرین دوستانت باد دولتهای گردونی نصیب دشمنانت باد محنت های گیهانی