گنج دان

لغت نامه دهخدا

گنجدان. [ گ َ ] ( اِ مرکب ) جای نگه داشتن گنج. ( آنندراج ). خزانه. مخزن. گنجینه. ( ناظم الاطباء ):
از آن گنجدان کآن همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه کس راگذاشت.نظامی.برون رفت وز آن گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نیالود دست.نظامی.چنین گفت گنجینه دار سخن
که سالار آن گنجدان کهن.نظامی.
گنجدان. [ گ َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان میلانلو بخش شیروان شهرستان قوچان که در 29هزارگزی جنوب باختری شیروان واقع شده است. هوای آن معتدل و سکنه اش 57 تن است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).

فرهنگ عمید

خزانه، گنجینه، جای نگه داری گنج: همه گنج این گنج دان آن توست / سر و تاج ما هم به فرمان توست (نظامی۶: ۱۱۱۲ ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) جای نگهداری گنج گنجینه مخزن: ازان گنج دان کان همه گنج داشت نه خود بر گرفت و نه کس را گذاشت. ( نظامی )

جمله سازی با گنج دان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بیا ساقی آن گنج دان نشاط که اندیشه را در نوردد بساط

💡 چهل خانه که او را گنج دان بود یکی زان آشکارا ده نهان بود

ضیق وقت یعنی چه؟
ضیق وقت یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز