ناخوردن

لغت نامه دهخدا

ناخوردن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص منفی ) نخوردن. امساک. بر اثر بیماری یا ناداری یا خست از خوردن امساک کردن:
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن پهلوانیش باریک شد.فردوسی.ناخوردنت ار چه دلپذیر است
زین یکدو نواله ناگزیر است.نظامی.که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش بجان آید.سعدی ( گلستان ).

جمله سازی با ناخوردن

💡 حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی حد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن

💡 نقلست که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: در چه کاری گفت: در مقام توکل توکل درست می‌کنم گفت: همه عمر در عمارت شکم کردی کی درتوحید فانی خواهی شد یعنی اصل توکل در ناخوردن و تو در همه عمر در توکل در شکم کردن خواهی بودن فنا در توحید کی خواهد بود.

💡 رمضان گفت بعید این نه تقاضای من است خورد آئین تو ناخوردن یاسای من است

💡 از ناخوردن بوی دهن وی متغیر گشت. بچوب خرّوب مسواک کرد، تا آن بوی دهن وی بگشت. فریشتگان بگفتند: ای موسی! از دهن تو بوی مشک می‌دمید، اکنون بتباه بردی بمسواک. پس ربّ العالمین وی را ده روز دیگر روزه فرمود و گفت: اما علمت انّ خلوف فم الصّائم اطیب عندی من ریح المسک؟! و گفته‌اند که: فتنه قوم موسی از گوساله پرستی درین ده روز افتاد.

💡 خون ناخوردن به از وبالست ترا زان است کزین میوه وبالست ترا

💡 بدان که بسیاری از بزرگان علاج نکردند. و باشد که کسی گوید، «اگر این کمالی بودی رسول (ص) دارو نخوردی». پس این اشکال بدان برخیزد که بدانی که دارو ناخوردن را شش سبب است:

گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز