وجاه
مترادفها
منزلت، مقام، اعتبار، حیثیت، شأن
متضادها
خواری، ذلت، بیمقامی
لغت نامه دهخدا
وجاه. [ وَ / وِ / وُ ] ( ع ق ) روباروی. رویاروی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ): قعدت وجاهک ( مثلثة )؛ یعنی نشستم رویاروی تو، همچنین است قعدت تجاهک. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
وجاه. [ وِ ]( ع ص، اِ ) اندازه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). زهاء. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ): هذا وجاه الف؛ این مقدار هزارست. || ج ِ وجیهه. || ج ِ وجیه. ( ناظم الاطباء ). رجوع به وجیه و وجیهه شود.
فرهنگ فارسی
چاه خشک و بی خیر
جمله سازی با وجاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 فراز عیش و شیب وجاه با تست بهشت و دوزخت هم راه با تست
💡 شاهنشهی که هستی عالم ز هست اوست واین قدر وجاه مرتبه پست پست اوست
💡 آفرین بر رتبه وجاه وجلال احمدی کو گه رزم این چنین شاهی سپهسالار داشت
💡 هرکه را بی عشق علمی راه داد علم او را حب مال وجاه داد
💡 مال بود مار وجاه چاه از آنرو مال نخواهم هوای جاه ندارم
💡 ز صدر و قهر تو جزوی سپهر رفعت وجاه ز عنف و لطف تو رمزی جهان آتش و آب