ناپرهیزگار

لغت نامه دهخدا

ناپرهیزگار. [ پ َ ] ( ص مرکب ) فاسق بدکار. ( آنندراج ). آن که پرهیزگاری و پارسائی ندارد. ( ناظم الاطباء ). غیرمتقی. فاسق. فاجر. ناپارسا. بی تقوا. بی عفت. ناپاک دامن: عالم ناپرهیزگارکوری است مشعله دار. ( گلستان ). معلم کتابی را دیدم در دیار مغرب ترشروی، گداطبع ناپرهیزگار. ( گلستان ).
عام نادان پریشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهیزگار.سعدی.بس ملامتها که خواهد برد جان نازنین
روز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار.سعدی.|| بی احتیاط. بی ملاحظه. بی خبر و غافل از تندرستی. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با ناپرهیزگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عالم ناپرهیزگار کور مشعله‌دار است.

💡 ۲۵. مردم متّهم ناپرهیزگار قرین و رفیق خود نگرداند که طبیعت ایشان در او اثر کند و اگر نکند از شنعت خالی نماند، و تأدیب دیگران که همان فعل دارد از وی درست نیاید.

عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
قرمساق یعنی چه؟
قرمساق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز