لغت نامه دهخدا
یکی گو. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) یکی گوی. موحد. ( یادداشت مؤلف ). که یکتایی خدا را گوید. که به خدای یکتا قائل شود. یکتاپرست:
شکر ایزد همی کند سوسن
آن یکی گوی ده زبان نگرید.سیدحسن غزنوی.و رجوع به موحد شود.
یکی گو. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) یکی گوی. موحد. ( یادداشت مؤلف ). که یکتایی خدا را گوید. که به خدای یکتا قائل شود. یکتاپرست:
شکر ایزد همی کند سوسن
آن یکی گوی ده زبان نگرید.سیدحسن غزنوی.و رجوع به موحد شود.
شخص موحد و خداپرست.
💡 یکی خوان یکی دان یکی گو یکی جوی سوی الله و الله زور و باطل
💡 ورنه با خویشتن اگر خواهی چه یکی گو چه صد بگو چه هزار
💡 ز وحدت دلا تا کی اندر شکی یکی گو یکی دان یکی بین یکی
💡 بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم
💡 هین بفرما در کجا و چون کنم تو یکی گو من دو صد افزون کنم