یخین

لغت نامه دهخدا

یخین. [ ی َ ] ( ص نسبی ) یخی. منسوب به یخ. مانند یخ. از جنس یخ. از یخ. ( یادداشت مؤلف ):
مانند یکی جام یخین است شباهنگ
بزدوده به قطره ی ْ سحری چرخ کیانیش
گر نیست یخین چون که چو خورشید برآید
هرچند که جویند نیابند نشانیش.ناصرخسرو.و رجوع به یخ و یخی شود.

فرهنگ عمید

۱. از جنس یخ.
۲. [مجاز] بی عاطفه.

فرهنگ فارسی

یخی منسوب به یخ

جمله سازی با یخین

💡 مانند یکی جام یخین است شباهنگ بزدوده به قطر سحری چرخ کیانیش

💡 از فیلم‌ها یا برنامه‌های تلویزیونی که وی در آن نقش داشته‌است می‌توان به فرانسیس آسیزی، طلا، پیرانا، باگ، نوعی لبخند، مرد یخین می‌آید، ۹۹ و ۴۴/۱۰۰ مرده، بست و ملفیستو والز اشاره کرد.