گستاخ رویی

لغت نامه دهخدا

گستاخ رویی. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) بی شرمی. بی حیایی:
چو از بیطاقتی شوریده دل شد
از آن گستاخ روییها خجل شد.نظامی.پس از یکچند چون بیداردل گشت
از آن گستاخ روییها خجل گشت.نظامی.چو گستاخ رویی بر این داشته ست
که در پرده پوشیده نگذاشته ست.نظامی.چو شیرین یافت آن گستاخ رویی
بدو گفتا در این صورت چه گویی.نظامی.

فرهنگ عمید

بی پروایی، بی شرمی.

فرهنگ فارسی

۱ - جسارت بی پروایی. ۲ - بی شرمی وقاحت بی حیایی: چو شیرین یافت آن گستاخ رویی بدو گفتا درین صورت چه گویی ? ( نظامی )

جمله سازی با گستاخ رویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اینقدر گستاخ رویی دور از ساز حیاست کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه