گرینده

لغت نامه دهخدا

گرینده. [ گ ِ ی َ دَ / دِ ] ( نف ) اشکریز.آنکه از دیده اشک ریزد. آنکه گریه کند:
بختم آوخ که طفل گرینده است
که به هر لحظه روش می بشود.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 169 ).چو از چشم گرینده اشکبار
بر آن خوابگه کرد لختی نثار.نظامی.ای بی رخ تو چو لاله زارم دیده
گرینده چو ابر نوبهارم دیده.سعدی ( رباعیات ).و رجوع به گریه شود.

فرهنگ عمید

گریه کننده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) آنکه گریه کند اشک ریزنده.

جمله سازی با گرینده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چه می‌گویم که چون لعنت شنید او ازان لعنت همه گرینده دید او

💡 ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده گرینده چو ابر نوبهارم دیده

💡 یک خنده نکرد از پی جان داری بیمار گرینده کسی نیز به ماتم نفرستاد

💡 هین امید اکنون میان را چست بند خیز ای گرینده و دایم بخند

💡 کند شکایت هجر تو یک بیک خواجو بخون دیده ی گرینده دمبدم تحریر

💡 چو چشم چشمهها گرینده شد باز دهان یاسمین از خنده شد باز

دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز