لغت نامه دهخدا
گردبند. [ گ ُ ب َ ] ( نف مرکب )آنکه پهلوانان را بند کند. شجاع. دلیر:
چون برآئین نشسته بود بر او
آن شه گردبند شیرشکر.فرخی.
گردبند. [ گ ُ ب َ ] ( نف مرکب )آنکه پهلوانان را بند کند. شجاع. دلیر:
چون برآئین نشسته بود بر او
آن شه گردبند شیرشکر.فرخی.
۱. آن که پهلوانان را به بند کشد.
۲. دلیر، شجاع.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون بر آیین نشسته بود بر او آن شه گردبند شیر شکر