لغت نامه دهخدا
گردان شدن. [ گ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) به راه افتادن. جریان یافتن. رونق گرفتن: البتگین ترکی خردمند بود و ممیز او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود و کار او گردان شد. ( چهارمقاله ).
گردان شدن. [ گ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) به راه افتادن. جریان یافتن. رونق گرفتن: البتگین ترکی خردمند بود و ممیز او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود و کار او گردان شد. ( چهارمقاله ).
( مصدر ) متحرک شدن حرکت کردن براه افتادن جریان یافتن: الپتگین ترکی خردمند بود و ممیز او را ( اسکافی را ) عزیز کرد و دیوا رسالت بدو تفویض فرمود و کار او گردان شد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان من رفتن ازین سینه بی کینه چرا؟ روی گردان شدن از صحبت آیینه چرا؟