گرانمایگی

لغت نامه دهخدا

گرانمایگی. [ گ ِ ی َ / ی ِ ] ( حامص مرکب ) بزرگی. ارجمندی. عزت و جلال:
سرنامه کردآفرین از نخست
گرانمایگی جز به یزدان نجست.فردوسی.سپهدار پس گیو را پیش خواند
به تخت گرانمایگی برنشاند.فردوسی.وز آن پس سه فرزند خود را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند.فردوسی.رجوع به گرانمایه شود.

فرهنگ فارسی

ارجمندی عزت گرامی بودن: سرنامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز بیزدان نجست.

جمله سازی با گرانمایگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به گرانمایگی و جود روانی و خرد وز روان و خرد ار هیچ بود به زانی

💡 سر نامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز به یزدان نجست

💡 نازم به گرانمایگی سعی تحیر کز سر حد این دیر خرابم به در آورد

💡 درین بحر پر شور، مانند گوهر گرانمایگی بس بود لنگر ما