گران جانی

لغت نامه دهخدا

گرانجانی. [ گ ِ ] ( حامص مرکب ) سستی و کاهلی. ( غیاث ) ( آنندراج ). رجوع به گرانجان شود. || سخت جانی. رجوع به گرانجان شود.
باد با عزم او گرانجانی است
خاک با حلم او سبکباری است.( جهانگشای جوینی ). || پوست کلفتی. مقاومت. استقامت. || بخل. امساک. لئامت. || ثقیل بودن. سنگین بودن در معاشرت. ضد سبکروح:
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گرانجانی بود.حافظ.

فرهنگ فارسی

۱ - مقاومت بسیار پوست کلفتی سخت جانی. ۲ - نامطبوعی در معاشرت مقابل سبکروحی: مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان نستدن جام می از جانان گران جانی بود. ( حافظ ) ۳ - سالخوردگی. ۴ - فقیری و بیماری. ۵ - کاهلی سستی مقابل سبکروحی. ۶ - لئامت پستی خست بخل.

جمله سازی با گران جانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه تو رحم آوری و نی اجل آید ما را از دل سخت تو فریاد و گران جانی ما

💡 دور از آن روح مجسّم زنده‌ای زین گران جانی رضی شرمی بدار

💡 ز می گر شد گران جان سبکبار گران جانی مکن دستی سبک دار

💡 روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم که نرفته‌ست چرا جان گرامی ز تنم

💡 در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

💡 چو نَبوَد ملک با تو اندر حدیث گران جانی از حد مَبَر چون خبیث

ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
ارسن لوپن یعنی چه؟
ارسن لوپن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز